هدي امامي/ آسيبشناسي حضور دختران در دانشگاه
امين بزرگيان/ ليبيدو، آن هنگام كه منفجر مي شود
نسرين قوامي/ سه نگاه به امر جنسي در ايران
سالار کاشاني/ زندگي در دنياي پايينتنهگي
علي مهرآيين/ اهميت دوستي صميمانه در زمانهي ما
سيدعلي ناظمزاده/ سکسواليته در روزگار ما
هدی امامی
هفده هجده ساله، زیبا و پر طراوت، مثل شکوفهای نورسیده.
این دختر فکر رهایی را در ذهنش میپروارند. فکر جدا شدن، رها شدن از سرنوشت یکنواخت و تکراری مادربزرگ. فکرهایی که اگر جسم بودند در دستان ظریفش نمیگنجیدند و همین فکرهای بزرگ! که در ذهن میلیونها دختر همسال او نورافشانده عاقبت آنها را از خانه و مدارسی که با دیوارهای بلند محفوظ شدهاند به فضای عمومی جامعه میکشاند.
نتایج اعلام میشود و روزنامهها که در چنین روزی مهم میشوند، نامها را با دانشگاهها گره میزنند و دانشجو متولد میشود. چشمهایی که دیروز شیطنتبار و خندان، دختر کلاسور به دست را به سخره میگرفتند، مبهوت موفقیت این به قول خودشان «نازک نارنجی» میمانند و ناباورانه سرها را میتراشند تا عازم سربازی شوند. موفقیت «نازک نارنجی»ها گسترده است و موج حضورشان در حدود شصت درصد دانشگاهها را فرا میگیرد و به این ترتیب روزگار جدیدی برای دختران رقم میخورد.
دختر جوانی که تا دیروز تجربهی اندکی از فضای عمومی داشته، امروز به یکباره در آغوش جامعه رها میشود. در حالی که نه خود برای این حضور جدید مهارت لازم را دارد و نه دیدگاه جامعه نسبت به موقعیت جنسیتی او تغییری کرده است.
دختر جوان پا به دانشگاه میگذارد و از همان روز اول در پی یادگیری حالات، گفتارها و رفتاری است که او را در ایفای هر چه بهتر نقش دانشجویی کمک برسانند و با محیط جدید منطبق سازند. دیالوگهایی که بین اساتید و دانشجویان، دانشجویان و کارمندان دانشگاه و دانشجویان با یکدیگر در میگیرد را خوب استماع میکند و گهگاه به پند و اندرزهای دانشجویان قدیمی تر گوش فرا میدهد.
پس از گذراندن دوازده سال تمام با دختران همجنس و معلمان زن در کلاس های درسی که در آن همه اونیفورم یکرنگی به تن دارند، امروز در دانشگاه بیشترین تغییری که حس می کند برخورد و نشست و برخاست با پسران همسالش در موقعیتی مشابه و برابر است. این تجربه برای پسران نیز جدید و مساله برانگیز است.
درس ها تغییر چندانی نکرده، محیط جذابیت خاصی ندارد، در مواردی حتی کتابخانه ی محله شان را به کتابخانه ی دانشگاه ترجیح می دهد، پس می ماند جذابیت و تنوعی نو در قالب جنس همکلاسی ها، اساتید و حتی لباس که آزادی بیشتری از دبیرستان های دخترانه دارد. تمام محدودیت هایی که بر دختران دانشجو اعمال می شود توانایی مقابله با انواع مد و آرایش هایی که به صورت آشکار و نیمه آشکار خود را در محیط دانشگاه بروز می دهند ندارد. مدل شلوار، مانتو، سبک خاص آرایش، رنگ و مدل آرایش مو بر حسب مد روز، مانیکور ناخن و انواع طرح های جدید آن و... نمونه هاییست از آنچه دختران امکان استفاده از آن ها را برای اولین بار در عرصه ی عمومی – دانشگاه – ولو با میزانی از کنترل به دست می آورند.
در دانشگاهها مثل بسیاری دبیرستان های دخترانه صورت و ابروهای دختران مورد بازبینی قرار نمی گیرد و ناخن های بلند، توسط ناظم یا مربی تربیتی به مجازات کوتاه نمی شوند و برای بسیاری دختران، این آزادی گرانقدری است که پس از آن روزهای سخت حضور در دبیرستان ها و تحمل باید ها و نباید های مربیان تربیتی، با مشقت بسیار به دست آمده است.
دختر هجده ساله ی زیبا و جوان ما که در کوران کنکور، گرما و سرمای زمستان وتابستان نمی شناخت، امروز در دانشگاه درگیر میدان مبارزاتی جدیدی می شود. میدانی که پس از یک دوره سرکوب و سیاست زدایی از دانشگاه، هر چه بیش از قبل مطرح و مهم شده و یکه تاز عرصه ی جنبش دانشجویی است. دانشجویی که رؤیاهایش از دانشگاه به عنوان یک محیط مدرن علمی با سیستم ارزشیابی متفاوت با دوره ی دبیرستان و امکانات پیشرفته ی پژوهشی با ورود به دانشگاه نابود می شود، دانشجویی که بنابرخواست قدرت ها از حساسیت نسبت به آنچه بر ملت و مملکتش می رود منع می شود، تنها با خوشی های دوره ی دانشجویی سرگرم می ماند. ارزشمندی برای بسیاری از این جوانان نورسیده و فاقد مهارت در قالب زیبا شدن، زیبا جلوه گر شدن و جلب نظرها متبلور می شود. میزان کارایی دانشگاه ها در پرورش نیروی انسانی ماهر دلیلی است بر این مدعا که متاسفانه قشر عظیمی از دانشجویان در همین وقت گذرانی و خوشی قوطه ور شده اند.
دانشجوی بزک دوزک کرده ی امروز در پی گیری آرمان برابری طلبانه ی زنان مبارز دیروزعقیم خواهد ماند چرا که خواسته یا ناخواسته خود را تسلیم نگاه هایی کرده است که او را به مثابه کالایی خواستنی و ابژه ای مسرت بخش می بینند، نگاههایی که سطح جامعه را از راس تا ذیل آن مسموم کرده اند و هیچ گاه نخواستند که فکر های بزرگ دختران جوان برای ورود به دانشگاه را باور کنند. آن ها نهایت آرزوی یک دختر جوان در دانشگاه را یافتن همسری مناسب برای خود عنوان می کنند و با شعار دروغینی که دختران بیش از پسران هستند و فرصت های ازدواج اندک است سعی بر راه اندازی یک مبارزه ی درون جنسیتی با هدفی اشتباه دارند.
متاسفانه این طرز فکر در سطوح مختلف دانشگاه مطرح است و دانشجویان دختر همچنان جنس دوم و فرودست محسوب می شوند. چه بسیار از ما که در کلاس های درس طعم این دست شوخی ها و تحقیرهای جنسی را حتی از زبان اساتیدمان چشیده ایم.
روابط در دانشگاههای ما بر اساس قدرت طبقه بندی شده و متفاوت است. رئیس و معاونین دانشگاه و دانشکده ها در بالاترین سطح، حراست در مرتبه ی بعد ( و در بعضی مواقع در سطح عالی)، اساتید و کارکنان دانشگاه در مرحله ی بعد و در انتها دانشجویان قرار دارند. دانشجویان اساسی ترین رکن و گسترده ترین قشر دانشگاهی هستند که در این ساختار هیچ قدرتی از خود ندارند و تنها در مقامی قرار می گیرند که بر آنها اعمال دستور و قدرت می شود. در بسیاری موارد دانشجویان حتی از جانب کارمندان دانشکده ها نیزدر مواردی که مشکلات مالی-اداری برخورد می کنند مورد بازخواست قرار می گیرند و رفتار نامناسبی با آنان صورت می گیرد. محافلی که برای پی گیری حقوق دانشجویان شکل گرفته مانند انجمن ها و شوراهای صنفی در مواقع بسیاری سرکوب و توبیخ می شوند و در حال حاضر قدرت بازدارنده ی چندانی ندارند.
روابطی که بین دانشجویان و کادر مدیریتی دانشگاه ها بر قرار است، بی شباهت به رفتار حاکم بر روابط بین کارگر و کارفرما نیست و خبری از صمیمیت و اعتمادی که انتظار می رود حاکم بر یک محیط آکادمیک باشد نمی توان گرفت. و در چنین سیستم نابرابر و غیر دموکراتیکی که دانشجویان و حتی اساتید! هیچ نقشی در انتخاب و یا تایید صلاحیت کادر مدیریتی و حراستی دانشکده ها ندارند، و در نتیجه نظارتی هم نمی توان بر اعمال این صاحبان قدرت دانشگاهی اعمال کرد، دانشجویی که خطایی مرتکب شود و یا با مشکلی روبه رو شود باید اول از همه به درگاه خداوند پناه ببرد و بعد... برای حل مشکلات خود از راههایی تایید نشده اما آزمون شده از سوی دانشجویان قدیمی تر رو بیاورد. شاید معمول ترین راه، چاپلوسی، مجیز گویی و چرب زبانی برای گوش هایی است که تشنه ی تعریف و تمجیدند، اما گاهی این میزان خودشکنی دانشجو بر ولع قدرت کارساز نیست و دانشجو باید در جستجوی راههای موثرتری برای نیل به اهداف و در مواردی موقعیت بهتر برای خود باشد.
بیگاری کشیدن از دانشجویان نیز امری معمول به شمار می رود. کار دانشجویی با نازل ترین قیمت و همچنین درخواست های برخی اساتید نسبت به ترجمه یا فیش برداری از متون، تدوین متن سخنرانی برای اساتید! و... (که البته در میان راههای دیگر به علت جنبه ی علمی که دارد شرافتمندانه تر به حساب می آید) از این گروهند.!
گاهی راههای پیش روی دانشجویان تقسیم بندی جنسیتی می شود و برخی راهها فقط به روی دختران دانشجو، این ابژه های مسرت بخش و جنس لطیف گشاده است. دانشجوی دختر زمانی که نمره بخواهد یا درگیری با کمیته ی انضباطی و یا حراست برایش پیش بیاید در موقعیتی متفاوت نسبت به همکلاسی پسر خود قرار می گیرد.
متاسفانه در اینجا نوعی از مبادله شکل می گیرد که گرچه در تمامی عرصه های عمومی جریان دارد، اما شکل گیری آن در محیط دانشگاهی دردناک و تاسف برانگیز است.
قدرت بلامنازعی که بر دانشجوی دختر اعمال می شود خود را در جایگاهی می بیند که با خیالی آسوده تقاضای خود را برای کالای پیش رو مطرح سازد. چنین منظری نسبت به دانشجوی دختر که او را کالایی قابل توجه می پندارند از تفکر بسته ای نشات می گیرد که زن را صرفا شی جنسی می داند که در خانه به استفاده ی شخصی و در عرصه ی عمومی برای استفاده ی عام در دسترس قرار گرفته است. چنین تفکر فاسد و رشد نیافته ای در سطوح مختلف قدرت در سطح جامعه و در دانشگاه نیز نسج یافته است. این تقاضا در سطوح مختلفی مطرح است. از ایجاد موقعیت مناسب برای چشم چرانی و نگاه خیره گرفته تا آنچه که نمونه ی آن را این روزها در دانشگاه زنجان شاهد بوده ایم.
دختران دانشجو، سوی مقابل این تقاضا قرار گرفته اند. سه برخورد متفاوت را می توان از سوی دختران ارزیابی کرد: در بسیاری موارد این تقاضاها با مخالفت ایشان روبه رو شده و مبادله به هم می ریزد در این صورت دانشجوی دختر علاوه بر اینکه ممکن است امتیازاتی را از دست بدهد بر اثر چنین برخوردهای دور از انتظاری در معرض افسردگی و ناتوانی قرار می گیرد. چنین برخوردهای رایجی، منجر به ظهور تیپ دختران افسرده و نا امیدی می گردد که راهی برای پیشرفت و بروز استعدادهایشان نمی یابند. پدیده ی خودکشی دختران دانشجو که به تازگی چند مورد آن در محیط دانشگاه اتفاق افتاده را می توان پیامد چنین رویکردهای بسته، غیر انسانی و سودجویانه ای دانست.
در مواردی نیز قدرت بلامنازع و بدون کنترل صاحبان قدرت به کمک ایشان می آید و سویه ی دیگر مبادله را در حالتی نابرابر، مجبور به تن دادن به خواسته ها ی آنان می گرداند. (گمان آن می رود که آنچه در دانشگاه زنجان رخ داده، نمونه ای از این تنگناهاییست که برای دختران دانشجو به منظور سوء استفاده از ایشان فراهم آورده شده است.)
نوع سوم از این رابطه حالتی است که متاسفانه دختران با رضایت کامل به عرضه ی خود می پردازند. شاید بتوان گفت در چنین حالتی رابطه بالعکس می شود و دختران با استفاده از حربه های جنسی راه را برای خود می گشایند. در این حالت مردان صاحب قدرت، هدف قرار می گیرند. حضور دختران دانشجو با آرایش های محرک و ظاهری کاملا جنسی در محیط دانشگاه مسلما به منظور پیشرفت علمی صورت نمی گیرد! جلب توجه، کوچک ترین بازخورد حضور بدن های آرایش شده در دانشگاه است.
عدم اعتماد به نفس و نا امیدی از اینکه تلاش بیشتر بتواند موقعیت بهتری را رقم بزند، ایشان را به استفاده از حربه های جنسی و قدیمی سوق می دهد. (بیم آن می رود که حادثه ی زنجان ساخته و پرداخته ی ازین دست حربه های جنسی باشد که در این صورت ابزار نیل به هدف، بسیار کثیف و غیر انسانی است و هدف این پروژه هر چه که بوده باشد تایید کننده ی عملکرد اشتباه و مسیر غلطی که طی شده، نمی باشد.)
فراتر از مرزهای ما در کشورهای توسعه یافته حربه های جنسی حداقل در محیط های علمی امری کاملا ناشناخته و یا منسوخ است و خودآرائی که امروز بین دختران ایرانی رایج شده است و حساسیت های زیاده از حدی که در این مورد از سوی دختران جوان اعمال می شود، حداقل در محیط های آکادمیک نمونه ی غربی ندارد. بنابر این مساله ایست وطنی و حتی روشنفکر و غیر روشنفکر نمی شناسد بلکه ریشه های چنین نگاه ظاهرپرستانه و جنسی را باید در اعماق فرهنگ و ناخودآگاه ایرانی – شرقی جستجو کرد.
حضور شی واره و جنسی دختران در دانشگاه که در سال های اخیر مشهود تر است بر وقاحت و گستاخی متقاضیان لذت که بر اریکه ی قدرت تکیه زده اند می افزاید. چنین حضوری مهر تاییدی است بر تفکراتی که هیچ گاه نگاه خریدارانه شان را نسبت به زن به عنوان یک کالا تغییر نداده اند و تشدید کننده ی رفتارهای ناشایست بر علیه زنان است.
در انتها لازم به ذکر است، نوشتاری که از پیش دیدگانتان گذشت به هیچ عنوان قصد مقصر جلوه دادن دختران دانشجو در این دست مسائل را ندارد. بلکه تلاش بر بررسی مجموع شرایط فرهنگی و اجتماعی است که در دانشگاه چنین موقعیتی را برای دختران فراهم آورده اند. این شرایط بر خلاف انتظار و امیدهای اولیه ی دختران، پرورش علمی آنان را با مخاطره روبه رو ساخته است. نتیجه ی به انفعال کشیدن دانشجویان در محیطی که فعالیت های علمی- پژوهشی نیز بهای چندانی ندارد، رخوت و ابتذالی است که در دانشگاه لانه کرده و امروز سر از اتاق و خلوت معاون محترم دانشگاه زنجان بیرون آورده است. تا باز کجا بوی عفن این چاه بالا بزند...
امین بزرگیان
http://aminbozorgian.blogfa.com
I
در روانكاوي، مفهوم اروس (Eros) اشاره دارد به غريزههاي معطوف به لذتجويي (هدونيسم ) كه نيرويشان از «ليبيدو» مايه ميگيرد. البته اروس تكاپوي صرف براي ارضاي غرايز حيواني نيست، بلكه به گفته «فرويد» هدف آن پيوستن يكايك افراد وسپس خانوادهها، قبايل، نژادها وملتها به يكديگر، به صورت واحد پهناور جامعهي بشري است. به تعبيري ديگر اروس، ميانجي ارتباط ميان افراد و جوامع و به عبارتي خالق «فرهنگ» آنهاست.
از ديدگاه فرويد، فرهنگ همواره از تكانهاي دروني تبعيت ميكند. اين تكانه يا غريزه چيزي نيست جز برانگيختن احساس گنهكاري روزافزون و مراقبت براي زنده نگهداشتن آن، كه لازمه تداوم فرهنگ ميباشد. احساس گناه همان چيزي است كه فرويد از آن به « تاديب نفس» ياد ميكند. از نظر وي در روان آدمي، دومبدا وجود دارد: يكي مبدا واقعيتطلبي وديگري مبدا لذت جويي كه سازندهي اصلي پيكار هميشگي "Ego"(من) با "Id" (نهاد)هستند. «نهاد» به عنوان قلمروي فاقد حس اخلاقي و صورت شكلنايافته تمنيات بدوي همچون غريزه جنسي، كه اروس به عنوان رانه عاطفه جنسي از ويژگيهاي آن به شمار ميرود، با «من» به عنوان قلمرو شخصيت انسان به گونهاي كه در ناخودآگاه شكل ميگيرد، در تعارضي تاريخي به سر ميبرد.
از نظر فرويد در ظهورتمدن، «من» ميبايست « نهاد» را كنترل و رام نمايد. تمدن از نظر وي همواره به سركوب وابسته است ولذا ذاتا متضمن رنج و احساس گناه است. فرويد در رساله اجتماعي خود «تمدن و ناخرسنديهايش» عنوان ميكند كه اگر ما سعي نمائيم همه اميال خود، اعم از جنسي و غير جنسي را ارضا كنيم، جامعه و تمدن و فرهنگ نابود ميشود و در اين شكل افراد به يكديگر تنها به عنوان ارضا كنندگان اروس نگاه ميكنند.
اين نسبت برقرار شده فرويد ميان «اروس- تاديب نفس» با «رشد تمدن- ظهور فرهنگ» در دههي شصت منتقدي جدي يافت. ماركوزه در مقالهاي كه بعدها در كتاب « خرد و انقلاب» چاپ گرديد ميان اخلاق لذتجويي و جنبه رهايي بخشي لذت جويي تمايز گذاشت.
ماركوزه در اين مقاله كه جرقههايي از تئوري « اروس و تمدن» در آن ديده شد، ملاك جنبه رهايي بخشي لذتجويي را كذب بودن آن در طول تاريخ عنوان كرد. از نظر وي لذتجويي توانسته است طلب خوشي وخوشبختي را در مقابل هرگونه آرمان سازي از ناخوشي و تيرهبختي، زنده نگهدارد. در ديدگاه ماركوزه، لذتجويي در برابر كاستن از ارزش التذاذ خواه از طريق كيش كار وخواه به وسيلهي تجليل از فرهنگ مثبت -كه زيبايي را به دلداريهاي بيمايه تبديل ميكند- مانند وزنه متقابل عمل كرده است. لذتجويي به ويژه ميبايد آدمي را متوجه اين حقيقت كند كه بشر، عمل جنسي را به سطح تكاليف، عادات و يا بهداشت عاطفي پايين آورده و خوشي جنسي را در اين راه فدا كرده است.
در تئوري فرويد هرچند افزايش قواي اروس تا بالاترين حد از اهميت بنياديني برخوردار است، اما همواره اين دغدغه وجود دارد كه اين افزايش، تاديب نفس و خويشتنداري و در مجموع تمدن را به خظر نيندازد. زيرا همانگونه كه پيشتر عنوان گرديد، از نظر فرويد، مقداري خويشتنداري و جلو گيري از غرايز براي دوام تمدن، لازم است. زيرا اگر« نهاد» به خود واگذار شود به حالت انفعالي ومواج از يك احساس غريزي به احساس غريزي ديگري رانده ميشود. فرويد، بهايي كه هر فرد از لحاظ عاطفي در ازاي زندگي در جامعه متمدن پرداخته و بايد بپردازد را ترك نفس و احساس گنهكاري و تنبيه خويشتن مي داند و به صراحت لهجه ميگويد كه ذات تمدن سركوب گر است.
اما از نظر ماركوزه، سركوب لذات وشادي از سركوب ضروري فراتر رفته وتبديل به سركوب غير ضروري (سركوب مازاد) شده است. سرچشمه اين سركوب غير ضروري نيز از نظر وي بيشك چگونگي توزيع منابع اقتصادي- معيشتي و نيز نوع سلطه اجتماعي(ايدئولوژي مسلط) بوده است كه در نظام سرمايهداري برقرار گشته و گرنه بقاي تمدن نيازمند اين حجم از سركوب نيست. سركوب ميل جنسي و اصل لذت، برخلاف گفته فرويد، در ديدگاه ماركوزه، تنها به حكم اصل واقعيت صرف، صورتبندي نميگردد، بلكه در پشت اين اصل، سلطه در شكل تاريخي خاص آن قرار دارد كه سركوب غريزهي جنسي را امري لازم بيان ميكند. از نظر ماركوزه يكي از مظاهر اصلي رهايي وآزادي انسان، آزادي از سركوب غير ضروري در خصوص زندگي جنسي است. او از دو واژه محوري در تئوري انتقادي خود بهره ميگيرد: سركوب مازاد(غير ضروري) و ديگري اصل عملكرد.
منظور وي از سركوب مازاد، ايجاد محدوديتهاجهت اعمال سلطه ايدئولوژي است كه مازاد بر تعديل لازم رانهها جهت تداوم نسل آدمي در يك تمدن صورت ميگيرد. از نظر ماركوزه سطح سركوب ميتواند براي جوامع گوناگون متفاوت باشد. در مراحل نخستين سرمايهداري، براي تضمين اين كه مردم اكثروقت خود را صرف كار كردن نمايند، درجه بالايي از سركوب لازم بود. در اين وضعيت، معدودي از اميال اجازه پيدا ميكنند تا وارد حوزه خودآگاهي شوند و نيز كانونهاي لذتآفرين بدن به اندامهاي جنسي محدود ميگردند. تئوري فرويد در كتاب «تمدن و ناخرسنديهايش » دقيقا معطوف به همين دوره است و سعي دارد فرايندي را توصيف كند كه از رهگذر آن، اين محدوديت اتفاق ميافتد؛ اما رشد نيروهاي مولد در دورههاي بعد سرمايهداري به معناي آن است كه ديگر چنين درجه بالايي از سركوب، ضرورتي ندارد. در اين دوره است كه نوعي سركوب مازاد ايجاد ميشود كه چيزي بيشتر از سركوب ضروري براي بقاي موجوديت جامعه است.
اصل عملكرد، به موضوع برآورده ساختن انتظارات جامعه اشاره دارد كه در اين تئوري، ناظر به توليد مثل ميباشد. از نظر ماركوزه، اصل عملكرد، ليبيدو را تنها در يك بخش از بدن متمركز ساخته و بقيه را به عنوان ابزار و وسايل ايدئولوژي (در خدمت نظم حاكم) آزاد گذاشته است. اين تمدن سلطه آميز است كه ميل جنسي را صرفا در جهت توليد مثل هدايت ميكند و اساسا با رهايي از قيد اين تمدن است كه حيات انسان ميتواند بار ديگر تاميت ومعناي زيباييشناختي ناب خود را به دست آورد.
ماركوزه به گسترش ليبيدو ميانديشد و نه انفجار آن و به همين سبب، آسانگيريهاي مرسوم در امور جنسي(پورنوگرافي) را واجد رهايي كه وي به دنبالش است، ميبيند. از نظر او اين آزادسازيها فقط ابزاري براي حيلتسازي و سوق دادن توده به سوي پذيرش نظم موجود و بيشتر نوعي مديريت ليبيدوست تا گسترش آن.
II
اتفاقاتي كه هر روزه شاهد آن هستيم و در مورد اخير (دانشگاه زنجان) به وضوح ميبينيم ناشي از انفجار ليبيدوست. انفجاري كه از سركوب گسترش ليبيدو توسط ايدئولوژي مسلط برآمده است. نفس تاديب نشده ( رها شده) معاونت دانشجويي- فرهنگي(!) دانشگاه زنجان و بيتمدني علني شده وي محصول ايدئولوژي عرياني است كه خود وي از مقومان آن بوده است. در اينجا نسبت ميان ليبيدو و ايدئولوژي همان چيزي است كه ماركوزه بدان اشاره دارد. ايدئولوژي بر اساس منطق يكسان سازش، ليبيدو را سركوب ميسازد. نكته در اينجاست كه اين بار ليبيدو در مدل مورد بررسي ما (مساله دانشگاه زنجان) از ايدئولوژي به سختي انتقام گرفته است. نهاد منفجر شده معاون فرهنگي چنان از من ايدئولوژيك وي،در يكي از مهمترين دستگاههاي ايدئولوژيك دولت(دانشگاه) انتقام گرفته كه انفجارش ، لب و دهان تمام قدرت ايدئولوژي را متورم ساخته است. ليبيدوي سركوبشده معاون فرهنگي در دوران جواني كه به نفع ايدئولوژي حاكم زماني تصعيد يافته بود، اين بار در وضعيتي بيرون ميزند كه ايدئولوژي انتظار آن را ندارد. در واقع مشكل اصلي نظم حاكم در اين جاست كه ليبيدوي يكي از عناصرش از وضعيت تصعيد يافتگي خود خارج شده است؛ تصعيديافتگي كه تا همين اواخر- با بستن يا در واقع پر كردن انجمن اسلامي دانشگاه زنجان- به خوبي عمل مي كرده است.
ايدئولوژي مسلط اگر از تصعيد ليبيدوي منتقدان جوان دانشجويش ،كه در شكل اعتراضات دانشجويي رخ ميداد، معذب بود اين بار از تصعيد نايافتگي طرفداران ميانسالش به زحمت افتاده است. هم آن تصعيد يافتگي جوانان و هم اين تصعيد نايافتگي ميانسالان، محصول سركوب چيزي است كه ميتوان آن را سركوب گسترش ليبيدو تعبير كرد.
جذابيت بازنمايي اين رخداد در وجدان عمومي وگسترش سريع خبر آن، بيش از آن كه معلول وقاحت اين گستاخي باشد، قدرت ايدئولوژي را لو ميدهد. به تعبير ديگر، اساسا وجه پروبلماتيك اتفاق زنجان بيش از آنكه ناشي از انفجار ليبيدوي يك فرد باشد- اتفاقي كه هر روزه در شهر، صفحهي حوادث روزنامهها و ... قابل مشاهده است- ناشي از همين لو رفتگي تن ايدئولوژي است. همانگونه كه فوكو مينويسد، تن جامعه در امتداد تن حاكم است. با لورفتن تن- در اين جا تجسد ليبيدوي- يكي از اجزاي جامعه ايدئولوژيك، بيش از هر چيزي تن حاكم عيان ميشود. در واقع اين همان نسبتي است كه فوكو سعي دارد ميان سكسواليته با قدرت برقرار سازد. در واقع با لورفتن بدن يكي از عناصر مديريتي يكي از دستگاههاي ايدئولوژيك، تمام فرايندهايي فاش ميشود كه ايدئولوژي براي سركوب ليبيدو، به كار گرفته است.
اصل « عملكرد» ليبيدوي يك نسل، در جواني، به توليد مثل (در واقع توليد مثل كنشگر ايدئولوژيك) و صيانت از وضع مستقر آسيبپذير مشغول بوده است. در اين فرايند ليبيدوي اين نسل شامل سركوب اضافي بوده كه از طريق مناسبات اجتماعي- سياسي بر آن اعمال ميشده است. نكته در اين جاست كه بعد از برطرف شدن خطر آسيبپذيري وضع مستقر براي كنشگران ايدئولوژي ، در دوره استقرار و كم رنگ شدن سختي ايدئولوژي براي آنها، كه حالا به ميانسالگي رسيدهاند، رانه زندگي يا اروس سربرآورده وتمام تمدن ايدئولوژيك ساخته شده قبلي را به خطر مياندازد. اين اتفاق در اشكال ديگري نيز خود را نشان داداه است. جواناني كه در گذشته و در دوره تثبيت در خانههاي محقر زندگي ميكردند، لباسهاي ساده ميپوشيدند و از وسايل نقليه عمومي ياموتورسيكلت استفاده ميكردند(غلبه رانه مرگ) و منتظر فدا شدن در راه وطن و اعتقاداتشان بودند، امروزه ميانسالاني هستند كه به گونهاي متفاوت زندگي ورانه زندگي راطلب ميكنند. در مجموع ميتوان گفت كه سركوب حداكثري جنبهي رهايي بخشي لذتجويي در دهههاي گذشته و نفي ايدئولوژيك كامل هرگونه هدونيسم و در نتيجه آرماني شدن و بعد ستايش هرگونه ناخوشي( فقر، مرگ،...) بيتمدنيهاي عيان شده امروز ما را به بار آورده است. بيتمدنيهايي كه از دل نهادهاي ايدئولوژيك گرفته تا جاي، جاي شهرمان گسترش يافته است. اين گونه تصور ميشود كه همه در حال « اتو زدن» هستند. از معاون دانشجويي فرهنگي ميانسال تا جوانان خردهبورژوا.
سركوب مازاد صورت گرفته ليبيدو، حس گناه را از بين برده و تصويري از جامعه نامتمدن ساخته است؛ درواقع نامتمدني كه محصول سر كوب ليبيدو است (بر خلاف آنچه فرويد ميگويد كه تمدن محصول سركوب ليبيدو است). وضعيت ما حتي تئوري ماركوزه را هم به خطر مياندازد. وضعيت انضمامي ما با توجه به سركوبهاي غير ضروري صورت گرفته ليبيدو در دهههاي گذشته و نيز اكنون در آن، در خطر انفجار ليبيدوست. صنعت رشديافته پورنوگرافي، تهاجم بيرحمانه به حوزهي خصوصي افراد، سكسواليته مزاحم در سطح شهر و ... امكان دفاع رهايي بخش از «اروس» را مشكل ساخته است. امر جنسي ارضا نشده متورم در لايه زيرين مناسبات اجتماعيمان كه همچون فنري مترصد رها شدن، جمع شده است را چگونه ميتوان ،صورت بندي اي رهايي بخش و انتقادي داد و همه را به كنترل بر نفس و صيانت از خود (يا به تفسيري ديگر سركوب ليبيدو) فرا نخواند؟ ليبيدوي سركوب شده جامعه توسط ايدئولوژي، در آستانه در ايستاده است. چه كسي جرات ميكند، گوشه در را باز كند؟
نسرین قوامی
این یادداشت را به بهانه اخبار اخیر دربارهی سوء استفادههای جنسی از دختران دانشجو در برخی از دانشگاههای کشور نوشتهام.
1- نفوذ نگاه جنسی در تمامی عرصهها: نیاز جنسی یک واقعیت غیر قابل کتمان در زندگی بشری است. تابو بودن امر جنسی و حتا سخن گفتن از آن با بهانه رعایت اخلاقیات اجتماعی و مذهبی در دوران ما باعث زمانمند و مکانمند نشدن این نیاز طبیعی، فیزیولوژیک و روانی گردیده است. بنابراین واقعیت وجودی این امر به عنوان یک نیاز اساسی و در عین حال موقعمند نبودن آن برای افراد جامعه باعث شده است که هر زمان و هر مکان که فراغتی از ساختارها و قید و بندهای اجتماعی فراهم آید با فوران غیر طبیعی این نیاز سرکوب شده مواجه شویم. نتیجه نفوذ و گسترش این امر آن است که به نظر می رسد تمامی زوایای زندگی و روابط اجتماعی در جامعه ما محصور و مسحور این غریزه شده است.
نمود چنین امری در تمامی رفتارهای ما قابل مشاهده است؛ شوخیهای دوستانه، جکها، اس ام اسها، نوع پوشش و آرایش، طرز نگاه کردن، لحن صحبت کردن و ... همه بیانگر نوعی نگاه بیمار جنسی در پس ذهن افراد جامعه ماست. فکر میکنم این تجربه آشنایی برای همهی ما به خصوص جوانتر هاست که با اندکی صمیمیت یا رابطهی دوستانه با کسی، ناگهان با یک جک در گوشی یا اس ام اس دور از انتظار میخکوب شده باشید و عاجز از واکنش مناسب!
نفوذ امر جنسی در برخی عرصهها مانند دانشگاه به دلیل حساسیت بالاتر و هدف مشخص _و شاید بیراه نباشد بگوییم مقدس_آن نمود بیشتری می یابد. چرا که دانشگاه نهادی است که به ترویج و گسترش علم و دانش و فرهنگ والا شناخته میشود. بنابراین درگیر بودن این نهاد به امر جنسی نشانهی شکاف شگرف و تناقض آشکار در اهداف نهادهای جامعه است. در بحث سوء استفادههای جنسی، عمدتن نگاه کلی فرهنگ و جامعه به زنان نه به عنوان سوژههایی با قابلیت تلذذ، که به عنوان ابژه جنسی و کالایی مصرف شدنی است.
در سالهای اخیر با افزایش ورود دختران به دانشگاهها مواجه بودهایم. امری که به طرحهای مبارکی! همچون سهمیه بندی جنسیتی دانشگاهها انجامیده است. شاید بتوان گفت هدف دختران نیز از توجه به دانشگاه الزامن منطبق بر کارکرد اصلی دانشگاه ـ علم آموزی ـ نیست. دلایل متعددی را میتوان برای اقبال دختران به دانشگاه برشمرد؛ از آن جمله یکی این که ورود به دانشگاه از معدود راههای خروج دختران از خانه و رهایی از قید و بندهای زندگی سنتی وخانوادگی است که در مقایسه با سایر راهها کمترین بازخورد منفی را نیز به دنبال دارد. یکی دیگر از دلایل قابل ذکر آن است که ورود به دانشگاه به عنوان نماد مصرف فرهنگی خانواده محسوب میشود. در تقسیم کار معمول خانواده، عمومن مردان وظیفهی کار در بیرون از خانه و تامین معاش خانواده را برعهده دارند و زنان با کم شدن مسئولیتهای کار خانگی، به برکت حضور تکنولوِژی به قشر مصرف کنندگان بدل شدهاند. نگاهی به مخاطب و هدف اصلی تبلیغات اقسام کالاهای مصرفی نیز موید این مطلب است. بنابراین ورود به دانشگاه نیز به عنوان نماد مصرف فرهنگی ـ و شاید هم اعتبار و پایگاه فرهنگی خانواده ـ عمدتن به زنان و دختران تعلق پدا میکند. (پسران به دلیل دغدغههای فرهنگی و اقتصادی برای ورود به بازار کار و همچنین مسئلهی سربازی انس کمتری در این زمینه نسبت به دختران دارند.)
بنا بر چنین دلایلی، که به نظر میرسد مصادیق فراوانی نیز داشته باشند، کارویژهی دانشگاه را نمیتوان تنها به گسترش علم و دانش محدود کرد و کارکردهای دیگر آن گاه اهمیت بیشتری می یابد؛ از جمله آن که دانشگاه تبدیل به محلی می شود برای نمایش خویش! یعنی تلاش برای نمود یافتن و دیده شدن در روزگاری که جامعه مجال کمتری به زنان برای ابراز خویش در دیگر عرصههای اجتماعی فراهم میکند.
از آن جا که زن در درجه اول به عنوان جنس زنانه دیده میشود تا هر چیز دیگر، پس خود نیز برای نمایش هر چه بیشتر وجه زنانهاش، برای دیده شده تربیت وجامعه پذیر میشود.
این نگاه جنسی به زنان و پذیرفتن این امر از جانب خود آنان دستاویزی میشود برای سوء استفاده هر چه بیشتر طمعکاران، به خصوص صاحبان قدرت و نفوذ.
2- سیاسی شدن امر جنسی: این دیگر برای همهی ما اتفاق آشنایی است که هر از چند گاهی خبر فساد اخلاقی از شخصی صاحب نام و چهره را بشنویم. حتا بخشی از اخبار رسمی تلویزیون هم به ماجراهای جنسی سیاستمداران خارجی اختصاص یافته است. خبر ارتباط یک رییس جمهور با منشی دفترش، قدم زدن یک رییس جمهور دیگر با دوست دخترش... یا رسواییهای اخلاقی از سیاست پیشگان کوچک و بزرگ دیگر که در برخی موارد شاید خود آنها و مردم آن کشور هم آن را به عنوان فساد یا جرم نمیشناسند و نمیپذیرند اما این ماجراها در جامعهی ما قابلیت جنجال آفرینیهای بزرگ دارند.
نقش این مسئله در بازی قدرت سیاسی در داخل کشور نیز به صورت ملموستری مشاهده میشود و بهانهی خوبی است برای سقوط سیاسی افراد و از دست دادن شهرت و ثروت و سرمایهی اجتماعی آنان.
به نظر میرسد این موارد بر خلاف ظاهر شعارها و دعواها، ابدن ارتباطی با اخلاقیات دینی و اجتماعی و یا دفاع از حقوق پایمال شدهی زنان ندارند و مسئلهی مهم در این جریانات جنجالی خارج کردن افراد از دور رقابت قدرت است. در جامعهای که هر روز هزاران سوء استفاده و تجاوز آشکار رخ میدهد، که تبدیل به یک امر عادی شده و همه بیتوجه از کنار آن میگذرند، جنجال بر سر یک رابطهی جنسی یا حتا داشتنن زنان صیغهای متعدد جز بازی سیاسی چیزی نمیتواند باشد.
این مسئئله دقت نظر بیشتر حامیان حقوق زنان که با این جریاانات همراه میشوندرا میطلبد. چرا که عمولن در این موارد ـچنان که در حادثهی زنجان نیز دیده شد- جریانات سیاسی به اهداف موردنظر خود، مثلن جنجال تبلیغات علیه فرد یا گروه خاص، دست مییابند و آن چه در نهایت مغفول میماند و حتا مورد سوءاستفادههای تبلیغاتی بیشتر از جانب گروه رقیب قرار میگیرد، وضعیت و حقوق زن یا زنانی است که در آن حادثه حضور داشتهاند. در واقع در هیچ یک از این موارد افکار عمومی در جهت همدردی با زن قربانی همسو نیست بلکه جنجال اساسی بر سر مرد صاحب نامی است که رسوایی جنسی، او را در سراشیب سقوط قرار داده است.
3-بزهدیدهشناسی در جرائم جنسی: جانت شیبلی هاید در کتاب روان شناسی زنان درباره علل تجاوز چهار دیدگاه نظری مهم را بیان میکند؛
الف- قربانی عامل تسریع کننده است؛ براساس این دیدگاه تجاوز همیشه توسط زنی ایجاد میشود که "خواهان آن است"، پس، در تجاوز اساسن زن مقصراست. در این دیدگاه گرایش به سرزنش کردن قربانی وجود دارد.
ب- آسیب شناسی روانی متجاوزان؛ این دیدگاه نظری معتقد است که تجاوز عملی است که توسط مردی اعمال میشود که اختلال روان شناختی دارد.
پ-طرفداران حقوق زنان؛ این نظریه پردازان متجاوزان را محصول جامعه پذیری نقش جنسیتی در فرهنگ ما میدانند. آنها به جنبههای جنسی تجاوز کمتر تاکید میکنند و در عوض تجاوز را تجلی قدرت و سلطهی مردان بر زنان میدانند. نابرابری جنسیتی هم علت و هم نتیجهی تجاوز است.
ت- آشفتگی اجتماعی؛ جامعه شناسان معتقدند که میزان وقوع جرایم، از جمله میزان وقوع تجاوز، هنگامی که سازمان اجتماعی مختل میشود و آشفتگی اجتماعی پدید میآید افزایش پیدا میکند. جامعه در چنین شرایطی نمیتواند هنجارهای خود را بر جرایم اعمال کند.
بحث ما در این بخش حول محور نظریه اول است که خود قربانی، یا شاید دقیقتر باشد که بگوییم بزهدیده، را به عنوان مقصر اصلی در جرایم جنسی میشناسد. این بحث بیشتر و پیشتر از آن که به عنوان یک نظریه علمی مطرح باشد، در جامعهی ما به عنوان یک ایدهی آشنا و فرهنگ غالب اجتماعی پذیرفته شده است. گذشته از جرائم مربوط به روابط نامشروع و مفاسد اخلاقی بین دو جنس، حتا در موارد سوء استفاده جنسی و تجاوزهای از روی اجبار نیز غالبن این زنان هستند که به عنوان عامل اصلی جرم شناخته میشوند. زنان هستند که با پوشش یا رفتار نامناسب، فرد بزهکار را به ارتکاب جرم تحریک کردهاند و یا حتا این مسئله به بیاحتیاطی زنان درحضور تنها! در مکانهای غریب و یا ارتباط با افراد ناآشنا مرتبط دانسته میشود.
این نوع نگاه نه تنها در فرهنگ عام که در نهادهای برنامه ریزجامعه نیز دیده میشود و در سیاستگذاریهای کلان جامعه نمود مییابد. به عنوان مثال نیروی انتظامی برای برقرای امنیت و آرامش در جامعه وظیفه خود را کنترل بر پوشش زنان میداند. سیاستهایی همچون طرح امنیت اجتماعی نتیجه این نوع نگاه به امنیت اخلاقی و آسایش خانواده است.
خانم هاید در مورد همین مسئله مثالی را در قالب یک کاریکاتور آورده است. مردی آّشفته و پریشان به دادگاه مراجعه می کند و از سرقت کیف پول خود شکایت میکند. مسئولین دادگاه، که از قضا در این تصاویر زن هستند، در پاسخ به او میگویند «خوب چه انتظاری دارید؟ شما لباس گران قیمت پوشیدهاید. چگونه میتوانید ثابت کنید که شما تمایلی به این کار نداشتید. مردان خوب کیف پول خود را در انظار عمومی پنهان میکنند. آنها پولهای خود را خیلی کم خرج میکنند و توجه دیگران را به جذابیتهای مالیشان جلب نمیکنند!!»
هاید میگوید در مورد تجاوز گرایشی وجود دارد که قربانی سرزنش شود و این حکایت طنزآمیزنشان میدهد که چنین دیدگاهی چقدر میتواند در مورد قربانیان جرایم دیگر، مثل مردی که کیف پولش دزدیده شده است، مسخرهآمیز باشد.
علی مهرآیین
کی یرکگور، فیلسوف اگزیستانسیالیست دانمارکی، برآن بود که آدمیان از نظر مراتب روحی در سه مرحله یا سطح زندگی میکنند:
1 – مرحلهی زیباشناختی: در این مرحله، انسانها میخواهند از تمامیمواهب و نعمات، چه مادی و چه معنوی، با تمام تنوعات آن برخوردار باشند.
2 – مرحلهی اخلاقی: در این مرحله، انسان یک یا چند اصل اخلاقی را میپذیرد و تمامیهم و غم و نگرانیِ او مصروف عمل کردن بر وفق آن اصول میگردد.
3 – مرحلهي عاشقانه: در این مرحله، انسان دلبستهی کسی غیر از خود میشود؛ به نحوی که تمامینگرانی وی این میشود که مبادا کاری بر خلاف خواست و میل معشوق انجام دهد[1] (ملکیان 1379).
3 – مرحلهي عاشقانه: در این مرحله، انسان دلبستهی کسی غیر از خود میشود؛ به نحوی که تمامینگرانی وی این میشود که مبادا کاری بر خلاف خواست و میل معشوق انجام دهد[*] (ملکیان 1379).
فرآیند متمدن شدن، که به نظر میرسد در کنه خود چیزی جز گسترش تقسیم کار اجتماعی نباشد، فرآیندی دوسویه و پارادکسیکال است. از یکسو هویت فرد را از قید محدودیت ساختار اجتماعی خارج و نقشهای اجتماعی متعدد و فراوانی را به او واگذار میکند (دورکیم 1967، 220 – 219، 351)؛ از سوی دیگر - و البته دقیقاً به همان علت - کنش فرد را، هر چه بیشتر مقید به قیود مختلف میسازد (اباذری به نقل از الیاس 1381، 21 – 20). اما بدیهی است که تقید، زمانی معنا پیدا میکند که تمایلات و عواطفی وجود داشته باشد (تمایلات و عواطفی که خود تنها از خلال زندگی در چارچوب تمدن امکان پذیر میشوند). از سوی دیگر فرد نمیتواند در عرصه آگاهی خود دائمأ مشغول کشمکش و ستیزه میان عواطف و تمایلات خود از یکسو و قید و بندهای ناشی از تمدن از سوی دیگر باشد. به همین جهت عواطف و تمایلات به عرصه ناخودآگاه رانده میشوند. از این نکات به سهولت میتوان نتیجه گرفت که متمدن شدنِ هرچه بیشتر مستلزم گسترش سهم ناخودآگاه در رفتار فرد است[†].
هم اخلاقی زیستن و هم عاشقانه زندگی کردن مستلزم آگاهی فرد از خود است. فرد (لااقل افرادی که در زمانه ما به دنیا میآیند[‡]) در بدو تولد نه اخلاقی میزید و نه عاشقانه. تنها از مرحله ای به بعد است که فرد میتواند بایستد و در این باب تصمیم بگیرد. اگر فرد در لحظهی تصمیم آگاه نباشد که در گذشته و حال خود چه چیزی میخواسته و درگیر چه نوع عواطفی بوده است، نمیتواند اخلاقی یا عاشقانه زیستن را برای آینده خود برگزیند. این دقیقاً وضعیتی است که انسان مدرن و متمدن امروز درگیر و دچار آن است.
اما ممکن است ایراد بگیرند که تصویری که در اینجا از وضعیت بشر ارائه شده بیش از حد بدبینانه است. بدین نحو که در چنین تلقیای امکان درونی شدن هنجارهای اجتماعی، و بنابراین آشتی تمایلات شخصی و هنجارهای اجتماعی، به کلی نادیده گرفته شده است. اما منظور از درونی شدن هنجارهای اجتماعی چیست؟ درونی شدن در شکل ناب آن عبارتست از پذیرش و قبول یک هنجار اجتماعی بدون احساس اجبار و ناچاری. اما بدیهی است که درونی شدن هنجارها به خودی خود اتفاق نمیافتد. عوامل آن عبارتند از محدود بودن دایره روابط انسانها و درنتیجه میزان بالای روابط چهره به چهره اعضای جامعه با یکدیگر و نیروی ناشی از سنت (دورکیم 1967، 323 - 307). اما همینها دقیقا عناصری هستند که همزمان با متمدن شدن، و شکل جدید آن یعنی مدرن شدن، روز به روز بیشتر از میان میروند. این واقعیت که ما آدمیان عواطف، خواهشها و تمایلاتی داریم که اغلب با یکدیگر متناقضند - حالتی که دقیقا ناشی از درونی نشدن هنجارهاست - واقعیتی فراتاریخی نیست. بلکه نفس وجود و میزان آن شدیدا وابسته به میزان گسترش تقسیم کار اجتماعی است که خود جز با میزانی از سست شدن "وجدان جمعی" اتفاق نمیافتد (دورکیم 1967، )؛ و مگر نه اینکه بخشی از معنای سست شدن وجدان جمعی همانا سست شدن هنجارهای درونی شده است[§]؟
اما ممکن است باز ایراد دیگری بگیرند و بگویند که تحلیل ما تاثیر تبلیغات مدرن را در درونی شدن هنجارهای اجتماعی در جامعه مدرن نادیده گرفته است (چنین ایراد گیرندگان احتمالی، احیانا مسحور تاثیر تبلیغات مدرن در افزایش و کاهش مصرف کالاها شده اند). اما به نظر میرسد هرگونه تلاش برای درونی کردن یک هنجار اجتماعی در جامعه مدرن با شکست مواجه میشود (مگر در شرایط ویژه همانند شرایط جنگی). زیرا چنان تلاشی دقیقا به خاطر فقدان وضعیت مطلوب صورت میگیرد. این فقدان وضعیت مطلوب به خاطر وجود شرایطی است که نه تنها"دائما" هست، بلکه گسترش نیز مییابد. اما تبلیغات گاهی هست و گاهی هم نیست؛ و هنگامیکه دو وضعیت متضاد وجود داشته باشد در نهایت آنی پیروز میشود که تاثیر خود را به نحو دائمیاعمال میکند.
به نظر میرسد که جا داشته باشد که یک بار دیگر دو پرسش از پرسشهای کانتی را مطرح سازیم: "چه باید بکنم؟" و "چه امیدی میتوانم داشته باشم؟"
با توجه به آنچه گفته شد به نظر میرسد که اخلاقی یا عاشقانه زیستن، برای انسان مدرن بسیار دشوارتر از انسان دوران ماقبل مدرن است. اما به هر حال امکان تلاش در جهت زندگی اخلاقی یا عاشقانه منتفی نیست. با توجه به آنچه گفته شد، شرط لازم (و نه کافی) چنان کوششی، فعالیت در جهت تبدیل ناخودآگاه به عرصه خودآگاهی است.
گرچه در تلاش برای تبدیل عرصه ناخودآگاه به خودآگاه، درون نگری جایگاه خود را دارد، اما بنا به دو استدلال میتوان گفت که تبدیل ناخودآگاه به عرصه خودآگاهی تنها با درون نگری حاصل نمیشود:
1 – وجود خودفریبی در همه ما؛ در ما انسانها نوعا تلاشی وجود دارد در جهت تحریف و انگیزهها و عواطف خود. تعامل انتقادی با دیگران میتواند تا حدودی مانعی بر سر راه خودفریبی باشد.
2 – اساسا پاره ای از تفاسیر از عواطف و خواستهها، یا به عبارت دیگر خودآگاه کردن برخی عواطف و خواستهها، جز در تعامل با دیگران امکان پذیر نیست. اندیشههای روشن و متمایز ما در تعامل با دیگران با اندیشههایی که در خلال درون نگری واجد آنها میشویم کاملا یکی نیستند.
اگر بپذیریم که در تبدیل ناخودآگاه به خودآگاهی تعامل با دیگران نقشی حیاتی دارد به نظر میرسد که در میان انواع و اقسام تعاملات ممکن، تعامل با دوست یا دوستان صمیمیجایگاه ویژه و منحصر به فردی داشته باشد.
دوستی صمیمانه تنها در قالب نقش اجتماعی دوست صمیمیامکان پذیر است. بنابراین خود تا حدی مستلزم سرکوب عواطف و خواستهها و شکل گیری ناخودآگاه در رفتار فرد است. اما به هرحال به نظر میرسد که این نوع دوستی مزایای کمیاب منحصر به فردی دارد. آدمیدر خلال صحبت کردن با یک دوست صمیمیمیتواند به بیان خواستهها، عواطف و احساساتی بپردازد که در خلال انواع دیگر تعاملات فرد شکل گرفته اند. این کار عواطف و خواستهها را از عرصه ناخودآگاه به خودآگاه فرد وارد میکند. ممکن است ایراد گرفته شود که اینگونه نیست که بیان عواطف و احساسات و خواستهها تنها از خلال صحبت با یک دوست صمیمیامکان پذیر باشد. پس روانکاوی و روانپزشکی و مشاوره به چه کار میآید؟
این ایراد به یک معنا کاملا درست است. اما تنها میتواند مزیت منحصر به فرد دوستی صمیمانه را هر چه بیشتر عیان سازد: صمیمیت در دوستی؛ عنصری که در مواجهه با روانکاو و روانپزشک و مشاور وجود ندارد. رابطه صمیمانه به ما این امکان را میدهد تا احساس کنیم که برای دیگری به نحوی خاص و غیر قابل جایگزین مهم و ارزشمند هستیم. نکته مهم دیگر این است که به نظر میرسد که پی بردن به وجود و ماهیت و کیفیت پاره ای از خودفریبیهای روزمره و همچنین پاره ای از تفاسیر از عواطف و خواستهها جز در تعامل صمیمانه با جنس مخالف امکان پذیر نمیشود[**]. دخترها و پسرها، مردان و زنان نمیتوانند تمامیعواطف و احساسات خود را با دوستان همجنس خود (حتی صمیمیترینشان) در میان بگذارند.
نتیجه ای که از این نکات اخیر حاصل میشود این است که شرط تلاش برای اخلاقی یا عاشقانه زیستن تعامل صمیمانه با جنس مخالف است (البته بدیهی است که این نوع تعامل شرط لازم هست ولی هرگز شرط کافی نیست).
در حال حاضر ماجرایی وجود دارد به نام دوستی دختران و پسران. به نظر میرسد که این قبیل دوستیها بر خلاف آنچه غالبا و دائما تبلیغ میشود میتواند شرط لازم (و البته غیر کافی) برای کسب خودآگاهی در جهت اخلاقی یا عاشقانه زیستن باشد.
ممکن است ایراد بگیرند که تنها در صورت فراهم نبودن امکان ازدواج است که توصیه به چنین دوستیهایی صورت بگیرد. اما به نظر میرسد که اینگونه نیست.
ازدواج تنها در یک صورت اقدامیقابل توصیه است: در صورتی که مقدمه ای برای تشکیل زندگی مشترک باشد. هر کس (پسر یا دختر، زن یا مرد) علایق و عواطفی دارد که برای او بسیار مهم و ارزشمندند. اگر فرد به این نتیجه برسد که این عواطف و علایق را جز از طریق زندگی با یک نفر از جنس مخالف نمیتواند رشد و توسعه دهد، و از سوی دیگر این عواطف و علایق آنقدر برای او مهم و ارزشمند هستند که به خاطر آن میتواند ضعفها و معایب طرف مقابل را تحمل کند، آنگاه باید به ازدواج روی بیاورد. در غیر اینصورت ازدواج حتی میتواند کاری غیر اخلاقی تلقی شود (متاسفانه به نظر میرسد که اغلب ازدواجهایی که در جامعه ما اتفاق میافتد هرگز مقدمه ای برای تشکیل یک زندگی مشترک نیستند).
پیش از این استدلال کردیم که سهم علایق و عواطف ناخودآگاه در رفتار انسان مدرن بسیار افزایش یافته است؛ بنابراین نباید گمان کنیم که به صرف استطاعت مالی امکان یک ازدواج موفق فراهم شده است. یکی از مهم ترین عوامل در شکل نگرفتن ازدواجهای موفق این است که انسانها از بسیاری از عواطف و علایق خود در هنگام ازدواج کردن آگاه نیستند. در این میان دوستی صمیمانه با جنس مخالف، به دلایلی که پیش از این ذکر شد، شرط لازم شکل گیری خودآگاهی از عواطف و علایق خود در دوره قبل از ازدواج است.
بدیهی است که این قبیل دوستیها تنها نباید به کسانی توصیه شود که توانایی مالی برای ازدواج کردن دارند. هر کس که صادقانه و مجدانه به دنبال اخلاقی یا عاشقانه زیستن است باید صمیمانه به دوستی با جنس مخالف (به عنوان یک شرط لازم که هرگز کافی نیست) روی بیاورد. البته امکان خطر و سوء استفاده همواره وجود دارد[††]. اما باید این نکته را درک کنیم که به موازات مدرن شدن هر چه بیشتر، نقشهای اجتماعی خصلت روشن و مشخص و انعطاف ناپذیر خود را از دست میدهند؛ و بنابراین جا برای مدیریت و تفسیر کنشگر از نقش اجتماعی هرچه بیشتر باز میشود (گیدنز 2002، 126 – 125). خصلت مخاطره آمیز تعاملات دوستانه دقیقا از همین واقعیت نشات میگیرد. دانستن این نکته به ما کمک میکند که به جای اینکه صرفا "بترسیم"، یا همچون برخی اقشار دلبسته به سنت به دستورالعملهایی بچسبیم که کارآیی خود را مدتهاست که از دست داده اند، تلاش کنیم که تعاملات دوستانه خود را مدیریت کنیم (مدیریتی که البته از راه آزمون و خطا و خطر کردن به دست میآید).
تعاملات دوستانه در کنار شیوههایی همچون درون نگری، یکی از مهم ترین شیوههای کسب خودآگاهی است که نمیتوان جایگزینی برای آن پیدا کرد.
منابع
1 - اباذری، ی. (1377) خِردِ جامعه شناسی، تهران: انتشارات طرح نو.