« سگسوالیته در روزگار ما | صفحهی نخست | زندگی در دنیای پایینتنهگی »
علی مهرآیین
کی یرکگور، فیلسوف اگزیستانسیالیست دانمارکی، برآن بود که آدمیان از نظر مراتب روحی در سه مرحله یا سطح زندگی میکنند:
1 – مرحلهی زیباشناختی: در این مرحله، انسانها میخواهند از تمامیمواهب و نعمات، چه مادی و چه معنوی، با تمام تنوعات آن برخوردار باشند.
2 – مرحلهی اخلاقی: در این مرحله، انسان یک یا چند اصل اخلاقی را میپذیرد و تمامیهم و غم و نگرانیِ او مصروف عمل کردن بر وفق آن اصول میگردد.
3 – مرحلهي عاشقانه: در این مرحله، انسان دلبستهی کسی غیر از خود میشود؛ به نحوی که تمامینگرانی وی این میشود که مبادا کاری بر خلاف خواست و میل معشوق انجام دهد[1] (ملکیان 1379).
3 – مرحلهي عاشقانه: در این مرحله، انسان دلبستهی کسی غیر از خود میشود؛ به نحوی که تمامینگرانی وی این میشود که مبادا کاری بر خلاف خواست و میل معشوق انجام دهد[*] (ملکیان 1379).
فرآیند متمدن شدن، که به نظر میرسد در کنه خود چیزی جز گسترش تقسیم کار اجتماعی نباشد، فرآیندی دوسویه و پارادکسیکال است. از یکسو هویت فرد را از قید محدودیت ساختار اجتماعی خارج و نقشهای اجتماعی متعدد و فراوانی را به او واگذار میکند (دورکیم 1967، 220 – 219، 351)؛ از سوی دیگر - و البته دقیقاً به همان علت - کنش فرد را، هر چه بیشتر مقید به قیود مختلف میسازد (اباذری به نقل از الیاس 1381، 21 – 20). اما بدیهی است که تقید، زمانی معنا پیدا میکند که تمایلات و عواطفی وجود داشته باشد (تمایلات و عواطفی که خود تنها از خلال زندگی در چارچوب تمدن امکان پذیر میشوند). از سوی دیگر فرد نمیتواند در عرصه آگاهی خود دائمأ مشغول کشمکش و ستیزه میان عواطف و تمایلات خود از یکسو و قید و بندهای ناشی از تمدن از سوی دیگر باشد. به همین جهت عواطف و تمایلات به عرصه ناخودآگاه رانده میشوند. از این نکات به سهولت میتوان نتیجه گرفت که متمدن شدنِ هرچه بیشتر مستلزم گسترش سهم ناخودآگاه در رفتار فرد است[†].
هم اخلاقی زیستن و هم عاشقانه زندگی کردن مستلزم آگاهی فرد از خود است. فرد (لااقل افرادی که در زمانه ما به دنیا میآیند[‡]) در بدو تولد نه اخلاقی میزید و نه عاشقانه. تنها از مرحله ای به بعد است که فرد میتواند بایستد و در این باب تصمیم بگیرد. اگر فرد در لحظهی تصمیم آگاه نباشد که در گذشته و حال خود چه چیزی میخواسته و درگیر چه نوع عواطفی بوده است، نمیتواند اخلاقی یا عاشقانه زیستن را برای آینده خود برگزیند. این دقیقاً وضعیتی است که انسان مدرن و متمدن امروز درگیر و دچار آن است.
اما ممکن است ایراد بگیرند که تصویری که در اینجا از وضعیت بشر ارائه شده بیش از حد بدبینانه است. بدین نحو که در چنین تلقیای امکان درونی شدن هنجارهای اجتماعی، و بنابراین آشتی تمایلات شخصی و هنجارهای اجتماعی، به کلی نادیده گرفته شده است. اما منظور از درونی شدن هنجارهای اجتماعی چیست؟ درونی شدن در شکل ناب آن عبارتست از پذیرش و قبول یک هنجار اجتماعی بدون احساس اجبار و ناچاری. اما بدیهی است که درونی شدن هنجارها به خودی خود اتفاق نمیافتد. عوامل آن عبارتند از محدود بودن دایره روابط انسانها و درنتیجه میزان بالای روابط چهره به چهره اعضای جامعه با یکدیگر و نیروی ناشی از سنت (دورکیم 1967، 323 - 307). اما همینها دقیقا عناصری هستند که همزمان با متمدن شدن، و شکل جدید آن یعنی مدرن شدن، روز به روز بیشتر از میان میروند. این واقعیت که ما آدمیان عواطف، خواهشها و تمایلاتی داریم که اغلب با یکدیگر متناقضند - حالتی که دقیقا ناشی از درونی نشدن هنجارهاست - واقعیتی فراتاریخی نیست. بلکه نفس وجود و میزان آن شدیدا وابسته به میزان گسترش تقسیم کار اجتماعی است که خود جز با میزانی از سست شدن "وجدان جمعی" اتفاق نمیافتد (دورکیم 1967، )؛ و مگر نه اینکه بخشی از معنای سست شدن وجدان جمعی همانا سست شدن هنجارهای درونی شده است[§]؟
اما ممکن است باز ایراد دیگری بگیرند و بگویند که تحلیل ما تاثیر تبلیغات مدرن را در درونی شدن هنجارهای اجتماعی در جامعه مدرن نادیده گرفته است (چنین ایراد گیرندگان احتمالی، احیانا مسحور تاثیر تبلیغات مدرن در افزایش و کاهش مصرف کالاها شده اند). اما به نظر میرسد هرگونه تلاش برای درونی کردن یک هنجار اجتماعی در جامعه مدرن با شکست مواجه میشود (مگر در شرایط ویژه همانند شرایط جنگی). زیرا چنان تلاشی دقیقا به خاطر فقدان وضعیت مطلوب صورت میگیرد. این فقدان وضعیت مطلوب به خاطر وجود شرایطی است که نه تنها"دائما" هست، بلکه گسترش نیز مییابد. اما تبلیغات گاهی هست و گاهی هم نیست؛ و هنگامیکه دو وضعیت متضاد وجود داشته باشد در نهایت آنی پیروز میشود که تاثیر خود را به نحو دائمیاعمال میکند.
به نظر میرسد که جا داشته باشد که یک بار دیگر دو پرسش از پرسشهای کانتی را مطرح سازیم: "چه باید بکنم؟" و "چه امیدی میتوانم داشته باشم؟"
با توجه به آنچه گفته شد به نظر میرسد که اخلاقی یا عاشقانه زیستن، برای انسان مدرن بسیار دشوارتر از انسان دوران ماقبل مدرن است. اما به هر حال امکان تلاش در جهت زندگی اخلاقی یا عاشقانه منتفی نیست. با توجه به آنچه گفته شد، شرط لازم (و نه کافی) چنان کوششی، فعالیت در جهت تبدیل ناخودآگاه به عرصه خودآگاهی است.
گرچه در تلاش برای تبدیل عرصه ناخودآگاه به خودآگاه، درون نگری جایگاه خود را دارد، اما بنا به دو استدلال میتوان گفت که تبدیل ناخودآگاه به عرصه خودآگاهی تنها با درون نگری حاصل نمیشود:
1 – وجود خودفریبی در همه ما؛ در ما انسانها نوعا تلاشی وجود دارد در جهت تحریف و انگیزهها و عواطف خود. تعامل انتقادی با دیگران میتواند تا حدودی مانعی بر سر راه خودفریبی باشد.
2 – اساسا پاره ای از تفاسیر از عواطف و خواستهها، یا به عبارت دیگر خودآگاه کردن برخی عواطف و خواستهها، جز در تعامل با دیگران امکان پذیر نیست. اندیشههای روشن و متمایز ما در تعامل با دیگران با اندیشههایی که در خلال درون نگری واجد آنها میشویم کاملا یکی نیستند.
اگر بپذیریم که در تبدیل ناخودآگاه به خودآگاهی تعامل با دیگران نقشی حیاتی دارد به نظر میرسد که در میان انواع و اقسام تعاملات ممکن، تعامل با دوست یا دوستان صمیمیجایگاه ویژه و منحصر به فردی داشته باشد.
دوستی صمیمانه تنها در قالب نقش اجتماعی دوست صمیمیامکان پذیر است. بنابراین خود تا حدی مستلزم سرکوب عواطف و خواستهها و شکل گیری ناخودآگاه در رفتار فرد است. اما به هرحال به نظر میرسد که این نوع دوستی مزایای کمیاب منحصر به فردی دارد. آدمیدر خلال صحبت کردن با یک دوست صمیمیمیتواند به بیان خواستهها، عواطف و احساساتی بپردازد که در خلال انواع دیگر تعاملات فرد شکل گرفته اند. این کار عواطف و خواستهها را از عرصه ناخودآگاه به خودآگاه فرد وارد میکند. ممکن است ایراد گرفته شود که اینگونه نیست که بیان عواطف و احساسات و خواستهها تنها از خلال صحبت با یک دوست صمیمیامکان پذیر باشد. پس روانکاوی و روانپزشکی و مشاوره به چه کار میآید؟
این ایراد به یک معنا کاملا درست است. اما تنها میتواند مزیت منحصر به فرد دوستی صمیمانه را هر چه بیشتر عیان سازد: صمیمیت در دوستی؛ عنصری که در مواجهه با روانکاو و روانپزشک و مشاور وجود ندارد. رابطه صمیمانه به ما این امکان را میدهد تا احساس کنیم که برای دیگری به نحوی خاص و غیر قابل جایگزین مهم و ارزشمند هستیم. نکته مهم دیگر این است که به نظر میرسد که پی بردن به وجود و ماهیت و کیفیت پاره ای از خودفریبیهای روزمره و همچنین پاره ای از تفاسیر از عواطف و خواستهها جز در تعامل صمیمانه با جنس مخالف امکان پذیر نمیشود[**]. دخترها و پسرها، مردان و زنان نمیتوانند تمامیعواطف و احساسات خود را با دوستان همجنس خود (حتی صمیمیترینشان) در میان بگذارند.
نتیجه ای که از این نکات اخیر حاصل میشود این است که شرط تلاش برای اخلاقی یا عاشقانه زیستن تعامل صمیمانه با جنس مخالف است (البته بدیهی است که این نوع تعامل شرط لازم هست ولی هرگز شرط کافی نیست).
در حال حاضر ماجرایی وجود دارد به نام دوستی دختران و پسران. به نظر میرسد که این قبیل دوستیها بر خلاف آنچه غالبا و دائما تبلیغ میشود میتواند شرط لازم (و البته غیر کافی) برای کسب خودآگاهی در جهت اخلاقی یا عاشقانه زیستن باشد.
ممکن است ایراد بگیرند که تنها در صورت فراهم نبودن امکان ازدواج است که توصیه به چنین دوستیهایی صورت بگیرد. اما به نظر میرسد که اینگونه نیست.
ازدواج تنها در یک صورت اقدامیقابل توصیه است: در صورتی که مقدمه ای برای تشکیل زندگی مشترک باشد. هر کس (پسر یا دختر، زن یا مرد) علایق و عواطفی دارد که برای او بسیار مهم و ارزشمندند. اگر فرد به این نتیجه برسد که این عواطف و علایق را جز از طریق زندگی با یک نفر از جنس مخالف نمیتواند رشد و توسعه دهد، و از سوی دیگر این عواطف و علایق آنقدر برای او مهم و ارزشمند هستند که به خاطر آن میتواند ضعفها و معایب طرف مقابل را تحمل کند، آنگاه باید به ازدواج روی بیاورد. در غیر اینصورت ازدواج حتی میتواند کاری غیر اخلاقی تلقی شود (متاسفانه به نظر میرسد که اغلب ازدواجهایی که در جامعه ما اتفاق میافتد هرگز مقدمه ای برای تشکیل یک زندگی مشترک نیستند).
پیش از این استدلال کردیم که سهم علایق و عواطف ناخودآگاه در رفتار انسان مدرن بسیار افزایش یافته است؛ بنابراین نباید گمان کنیم که به صرف استطاعت مالی امکان یک ازدواج موفق فراهم شده است. یکی از مهم ترین عوامل در شکل نگرفتن ازدواجهای موفق این است که انسانها از بسیاری از عواطف و علایق خود در هنگام ازدواج کردن آگاه نیستند. در این میان دوستی صمیمانه با جنس مخالف، به دلایلی که پیش از این ذکر شد، شرط لازم شکل گیری خودآگاهی از عواطف و علایق خود در دوره قبل از ازدواج است.
بدیهی است که این قبیل دوستیها تنها نباید به کسانی توصیه شود که توانایی مالی برای ازدواج کردن دارند. هر کس که صادقانه و مجدانه به دنبال اخلاقی یا عاشقانه زیستن است باید صمیمانه به دوستی با جنس مخالف (به عنوان یک شرط لازم که هرگز کافی نیست) روی بیاورد. البته امکان خطر و سوء استفاده همواره وجود دارد[††]. اما باید این نکته را درک کنیم که به موازات مدرن شدن هر چه بیشتر، نقشهای اجتماعی خصلت روشن و مشخص و انعطاف ناپذیر خود را از دست میدهند؛ و بنابراین جا برای مدیریت و تفسیر کنشگر از نقش اجتماعی هرچه بیشتر باز میشود (گیدنز 2002، 126 – 125). خصلت مخاطره آمیز تعاملات دوستانه دقیقا از همین واقعیت نشات میگیرد. دانستن این نکته به ما کمک میکند که به جای اینکه صرفا "بترسیم"، یا همچون برخی اقشار دلبسته به سنت به دستورالعملهایی بچسبیم که کارآیی خود را مدتهاست که از دست داده اند، تلاش کنیم که تعاملات دوستانه خود را مدیریت کنیم (مدیریتی که البته از راه آزمون و خطا و خطر کردن به دست میآید).
تعاملات دوستانه در کنار شیوههایی همچون درون نگری، یکی از مهم ترین شیوههای کسب خودآگاهی است که نمیتوان جایگزینی برای آن پیدا کرد.
منابع
1 - اباذری، ی. (1377) خِردِ جامعه شناسی، تهران: انتشارات طرح نو.
2 – اباذری، ی. (1381) نوربرت الیاس و فرایند متمدن شدن، تهران: نامه علوم اجتماعی، شماره 19.
3 – استریناتی، د. (1996) مقدمه ای بر نظریههای فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران: انتشارات گام نو.
4 – الیاس، ن. (1385) تنهایی دم مرگ، ترجمه امید مهرگان و صالح نجفی، تهران: انتشارات گام نو.
5 – دورکیم، ا. (1967) تقسیم کار اجتماعی، ترجمه باقر پرهام، بابل: انتشارات کتابسرای بابل.
6 – زیمل (1372) کلان شهر و حیات ذهنی، ترجمه یوسف اباذری، تهران، نامه علوم اجتماعی، شماره 3.
7 – گیدنز، آ. (2002) چشم اندازهای جهانی، ترجمه محمدرضا جلایی پور، انتشارات طرح نو.
8 – ملکیان، م. (1379) دینداری در عصر جدید، تهران: انجمن اسلامیدانشگاه تهران و دانشگاه علوم پزشکی تهران.
9 – واینسهایمر، ج. (1991) هرمنوتیک فلسفی و نظریه ادبی، ترجمه مسعود علیا، تهران: انتشارات ققنوس.
[*] مفهوم "اخلاص" در دین اسلام، به معنای هر چیزی و هر کسی را به خاطر خدا خواستن، یکی از مصادیق عشق به معنای مد نظر کی یرکگور است. بنابراین به نظر میرسد که هر نتیجه ای از استدلالهای این مقاله گرفته شود، قابل توصیه و تسری به مومنان به دین اسلام نیز هست.
[†] اما ممکن است ایراد بگیرند که به وجود عنصر ناخودآگاه، اگر حقیقتا ناخودآگاه است چگونه میتوان پی برد؟ (استریناتی 1996، 168). به نظر میرسد که از تفاسیری که در زندگی روزمره از عواطف و خواستههای خود ارائه میدهیم، میتوان به وجود ضمیر ناخودآگاه پی برد. چون این تفاسیر حتی ساده ترینشان نظیر این جمله که "من غمگینم"، چیزی نیست جز آشکار ساختن آن چه که ما پیش از این به نحو گنگ و مبهم میدانسته ایم.
هایدگر، فیلسوف بزرگ آلمانی، معتقد بود که "فهم" و "تفسیر" از جمله اگزیستانسیالهای دازاین هستند. مراد وی از فهم نوعی بلد بودن و مهارت داشتن است که به زبان نمیآید و مورد تامل گزاره ای قرار نمیگیرد. تفسیر همین مهارت و بلد بودن است منتها زمانی که مورد تامل گزاره ای قرار میگیرد و بنابراین شفافیت و وضوح مییابد (اباذری 1377، 236 – 231). علی هذا هر تفسیری آشکار ساختن آن چیزی است که ما پیش از این میدانسته ایم (در مورد مفهوم اگزیستانسیال باید بگوییم که به نظر میرسد که مرادهایدگر از اگزیستانسیال قرابت زیادی با تصور ارسطو از مفهوم "ذاتی" دارد). باید بدانیم که متعلق فهم صرفا "ابزار"های (ابزار از نظرهایدگر، هرآن چیزی است که "فهمیده میشود") فیزیکی همانند چکش، دستگیره در، قلم، اتومبیل و ... نیست. دایره فهم پاره ای مفاهیم و تصورات را نیز در بر میگیرد. کودکی که از پدر خود میپرسد "چرا ماشین ایستاد؟" هرگز نمیتواند مفهوم "علیت" را "تعریف" کند؛ اما به سادگی آن را "به کار میبرد".
دامنه فهم را به سادگی میتوان به خواستهها و عواطف نیز تسری داد. انسانها خواستهها و عواطفی دارند که هرچند بر اساس آنها عمل میکنند اما آنها را مورد تامل گزاره ای قرار نمیدهند. مثلا کسانی که در یک شورش جمعی شرکت میکنند، افرادی هیجانزده اند؛ بی آن که در مورد هیجانزده بودن خود تامل کنند. همان قدر که میتوان از "فهم" در حیطه "ابزار"های فیزیکی و مفهومیسخن گفت میتوان از فهم در حیطه خواستها و عواطف نیز سخن راند.
ناخودآگاه چیزی نیست جز خواستهها و عواطفی که ما بر اساس آنها عمل میکنیم؛ اما در مورد آنها به گونه ای متمایز و روشن نمیاندیشیم. هرگونه سخن گفتن درباره عواطف و احساسات و خواستهها آشکار ساختن آن چیزی است که قبلا میدانستیم؛ اما جز تصویری گنگ و مبهم از آن نداشته ایم. بنابراین اگر تفسیری (خود آگاهی ای) از خواستهها و عواطف در کار هست، لاجرم باید ناخودآگاهی نیز در کار باشد؛ چون خودآگاهی تنها از طریق آشکار ساختن ناخودآگاه موجودیت مییابد. بدینسان این گونه نیست که پی بردن به ناخودآگاه تنها از طریق روانکاو – به معنای متخصص در دانش روانکاوی – حاصل شود. فرد میتواند از راههای گوناگون – درون نگری، گفتگو با دیگران، مطالعه کتابها و ... – عنصر ناخودآگاه را آشکار سازد. البته باید به این نکته اساسی توجه کرد که تفسیر همواره ممکن است "اشتباه" باشد (واینسهایمر به نقل از گادامر 1991، 35 – 34). به این معنا که فرد در تشخیص ماهیت عواطف و خواستههایی که به رفتار وی جهت میداده اند اشتباه کند. به این ترتیب دغدغه دستیابی به تفسیر حقیقی بسیار مهم است. پاسخگویی به این دغدغه و نگرانی نیز تنها از طریق گفتگوی انتقادی با دیگران (به عام ترین معنای ممکن) در مورد عواطف و خواستههای خود میسر است.
[‡] اشاره ما به سخن گفتن عیسی مسیح در گهواره است.
[§] نباید گمان کنیم که به خاطر اینکه میخواهیم اخلاقی یا عاشقانه زندگی کنیم باید تناقض میان عواطف و خواهشهای مختلف خود را از میان ببریم و آنها را یکدست کنیم! این یکدست کردن خواهشها و عواطف در زمانه مدرن اساسا ناممکن است. چون مکانیسمهایی که درونی شدن هنجارهای اجتماعی را سبب میشدند دیگر تقریبا وجود ندارند. تنها کاری که از دست ما برمیآید این است که در حیطه اختیار و انتخاب خود گزینه ای را که برخلاف اصول اخلاقی مورد قبول خود یا برخلاف میل معشوق است انتخاب نکنیم. شاید بد نباشد که در این باره قدری بیشتر توضیح دهیم. به یک اعتبار میتوان تناقض میان عواطف و خواستهها را به دو نوع تقسیم کرد: یکی تناقضی که بعد از تصمیم به زیستن اخلاقی یا عاشقانه میان راحت طلبی یا عمل کردن بر اساس پاره ای عواطف از یکسو و خواست زندگی اخلاقی یا عاشقانه از سوی دیگر به وجود میآید. این نوع تناقض، تناقضی فراتاریخی است. یعنی هر کس در هر برحه از تاریخ اراده به اخلاقی یا عاشقانه زیستن کرده است، طعم سختی و مشقت آن را نیز چشیده است (که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها).
اما نوع دیگر، تناقض میان عواطف و خواستههاست، پیش از آن که اراده ای برای اخلاقی یا عاشقانه زیستن شکل گرفته باشد. این نوع تناقض است که امری تاریخی و کاملا وابسته به میزان پیشرفت تمدن است؛ و آن را با اراده به اخلاقی یا عاشقانه زیستن نمیتوان از میان برد. به این دلیل که این نوع تناقض پیامد مکانیسمی(تضعیف فرآیند درونی شدن هنجارها) است که با تصمیم به اخلاقی یا عاشقانه زیستن از سوی فرد متمدن یا مدرن از میان نمیرود. تصویری هنرمندانه را از انسان مدرنی که در عین تلاش برای عاشقانه زیستن درگیر عواطف و خواستههای متناقض است، میتوان در فیلم ماجرای سنت پی یر ساخته پاتریس لکونت مشاهده کرد.
[**] البته این به معنای نفی این احتمال نیست که تفاسیری که در تعامل صمیمانه با جنس مخالف به دست میآیند، خود مصداقی از خودفریبی باشند. اما راه پرهیز از چنین خطری پناه بردن به سایر انواع خودفریبی نیست. بلکه فرد، در عین تعامل صمیمانه با جنس مخالف همواره باید دغدغه دستیابی به تفسیری حقیقی از عواطف و خواستههای خود را حفظ کند. این کار سخت است؛ دقیقا به این دلیل که عاشقانه زیستن سخت است؛ و در زمانه ما بسیار سخت تر نیز شده است.
[††] ذیلا به سه نوع از مخاطرات ممکن اشاره میشود:
1 - یکی از مخاطرات ممکن این است که انگیزه غالب طرف مقابل از آغاز و تداوم دوستی، برقراری رابطه جنسی باشد؛ نه دوستی صمیمانه به معنایی که در بالا از آن یاد شد. من در اینجا هرگز نمیخواهم در رابطه با کسانی که انگیزه غالبشان از دوستی، سکس است به افسوسخواری اخلاقی بپردازم. اما در عین حال نمیتوان چشمان خود را به روی یک حقیقت بست: اینکه این قبیل افراد غالبا از بیان کردن و به زبان آوردن عواطف و خواستههای خود عاجزند. هر گونه تماس خودخواسته و آگاهانه بدنی (دست دادن، کتک کاری کردن، هل دادن، در آغوش گرفتن و البته رابطه جنسی) تنها زمانی صورت میگیرد که کاری را (بخش مهمیاز این کارها را ابراز عواطف و خواستهها در بر میگیرد) با بیان کردن و به زبان آوردن نتوان انجام داد. کسی که انگیزه غالبش از برقراری رابطه دوستی سکس است، در واقع میخواهد عواطف و خواستههایی را ابراز کند که از به زبان آوردن آنها عاجز است.
2 - یکی از ویژگیهای عجیب برخی از دختران و پسرانی که خود را از قیود سنتی در باب رابطه دختر و پسر رها کرده اند، این است که به گونه ای تدریجی، دیوانه وار دلبسته کسی میشوند، سپس از او سرخورده میشوند، و پس از آن هر نوع عشق و علاقه ای را دروغین میشمرند. شرط بروز و ظهور چنین پدیده ای اتمیزه شدن جامعه است. هنگامیمیگوییم جامعه اتمیزه شده است که آدمیان احساس کنند که اگر با دیگران زندگی میکنند، صرفا به خاطر این است که مجبورند. به خاطر این احساس اجبار فرد گمان میکند که باید معنا و هدف زندگی خود را به گونه ای تعریف کند که دیگران در آن معنا و هدف هیچ جایگاهی نداشته باشند. اما چنین معنا و هدفی وجود ندارد. چون یکی از نیازهای آدمیاین است که نزد دیگران ارزشمند و محترم باشد. تعجبی ندارد که اعضای یک جامعه اتمیزه شده در بسیاری از لحظات خود احساس پوچی و بی معنایی میکنند (الیاس 1385، 59). در این حالت فرد نیاز خود به دیگران را انکار و سرکوب میکند. اما میدانیم که با سرکوب یک نیاز آن نیاز از بین نمیرود؛ بلکه خود را در نهایت در شکلی نشان خواهد داد. این که این نیاز سرکوب شده خود را به چه شکلی نشان دهد، بستگی تامیبه عوامل متعدد فردی و اجتماعی دارد. در جامعه ایران در حال حاضر، یکی از اشکال بروز آن، شکل گیریهای برخی وابستگیهای نابخردانه به یک فرد خاص از جنس مخالف است. شاید این قبیل وابستگیها به خاطر فقدان نزدیکی جسمانی دختران و پسران به یکدیگر باشد. زیمل، جامعه شناس آلمانی در مقاله کلان شهر و حیات ذهنی میگوید: "نزدیکی جسمانی ... فاصله ذهنی را هر چه بیشتر نمایان میسازد" (زیمل 1372، 61). دوستیهایی که به علقههای دیوانه وار تبدیل میشوند بر دو نوعند: آنها که از طریق شبکه اینترنت و پیغامهای کوتاه تلفن همراه شکل میگیرند. و دوستیهایی که مبتنی بر تعامل رودرو هستند. این فرضیه ای جدی است که اگر دوستیهای نوع اول زیاده از حد عمیق گردد، خصلت دیوانه وار آن حتی بیشتر از نوع دوم است. چرا که نزدیکی جسمانی در نوع اول به کلی منتفی است. در این حالت، دختر یا پسر یا هر دو، خود را با طرف مقابل در یگانگی کامل احساس میکند؛ و این خاصه در زمانه مدرن که عصر شدت یافتن تفاوتهای فردی است، تنها احساسی توام با نابخردی است.
3 – هنگامیکه صحبت از روابط دوستانه معمول میان افراد همجنس باشد، معمولا مفهوم سلسله مراتب دوستی و صمیمیت به خوبی درک میشود. فرد با بعضی در حد سلام و احوالپرسی آشناست. با برخی سلام و احوالپرسی گرمیدارد و گهگاه درباره فلان موضوع که به احتمال زیاد چندان هم خصوصی نیست، صحبت نیز میکند. با برخی صمیمیاست؛ از آنان در باب زندگی خصوصی خود مشورت میخواهد؛ رازهای خود را با آنان در میان میگذارد؛ درد دل میکند و... . اما در جامعه ایران (بیشتر در شهرهای کوچکتر)، هنگامیکه صحبت از روابط دوستانه با جنس مخالف میشود، ظاهرا بسیاری از افراد درک سلسله مراتبی از روابط دوستانه را از دست میدهند. جنس مخالف یا غریبه تلقی میشود، یا کسی که باید با او ازدواج کرد! کسی که در پی آگاهی از ضرورت دوستی با جنس مخالف، به دنبال برقرار کردن روابط دوستانه میرود، ممکن است به خاطر نفوذ و رسوخ چنان درکی از روابط با جنس مخالف در شخصیت خود، تنشهای شدید روحی را طی تعامل دوستانه از سر بگذراند.